هیجده دی

جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز : چهارشنبه 13 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
کوچ :[شبانه های بی نشان , ]
.
..
...

...
..
.
نوشته شده در سه شنبه 6 تیر 1385 و 08:06 ق.ظ توسط حامد تقدسی
ویرایش شده در پنجشنبه 21 دی 1385 و 11:01 ق.ظ
آخرین ... :[شبانه های بی نشان , ]

هوای جانم در اوج سرمای زمستان بهاری شده ...
پیرمرد گلفروش ، صدایم می زند : آهاااای ... جعبه های کوچک چوبی ام را نمی بینی ؟ ... منتظرند تا دستی بنفشه ها را - با مهر - نوازش کنان ، با برگ و ریشه و پیوند و خاک ، میهمان خاک خیس مملو از نیازشان کند .
می گویمش : حالا که خیلی مانده تا بهار ... نمانده ؟
نگاهی می کند و می خندد و زیر لب زمزمه می کند ... " تو خود نوید بهاری ... "
...
اینجا ، یعنی هیجده دی ، قصه ها داشت و غصه ها ... شادی ها و حکایت ها ...
از " من و غروب آخر " گرفته ، تا " یلدای تولد ... هیجده دی "
بالا و پایین ... زشت و زیبا ... راست و دروغ ... کم یا زیاد ... شاد یا غمگین ... همه چیز داشت .
...
این نیز ، آخرین است ... شاید برای همیشه ... هر چند دوری از نوشتن ، سخت عذابم خواهم داد ... اما ، می خواهم فاصله بگیرم از نا امیدی و رخوت ... از غلیان احساس در قالب کلام ... از خالی شدن ... از توقف ... از نرسیدن ها ... از نداشتن ها ... از تنهایی ها ....
هر چند ، زیبایی های هیجده دی فدای این مسیر سخت خواهند شد ، اما همه آنچه از مهر نثار اینجا می کنم و همه انسی که به هیجده دی دارم را به پای عشق قربانی می کنم ... قبول حق ...
و دیگر حرفی نیست ...
باقی ، محول الحول والاحوال است
...
حامد
بیست و چهارم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و چهار
نوشته شده در شنبه 24 دی 1384 و 02:01 ق.ظ توسط حامد تقدسی
ویرایش شده در سه شنبه 6 تیر 1385 و 08:06 ق.ظ
یلدای تولد ... هیجده دی :[شبانه های بی نشان , ]

زاده شدم
به گاه رستن نرگس
به حجم نازکی از آسمان طلوع
به کوک غمزده ای از ترانه های غروب
و مادرم
که دوستم می داشت
به لحظه ای شاید
شنید بانگ غمزده ای راکه آسمان سر داد :
" فراق ،
سهم تو باد
ای
سفیر سرگردان ... "
بامداد هیجدهمین روز از دی ماه سال هزار و سیصد و پنجاه و هشت ، نیمه تلخ سیب زندگی را گاز زدم و دیده به روی نادیدنی ها گشودم .
همان لحظه اول دلم برایش تنگ شد ...
من ... میان این همه غریبه ... این همه ترس ... این همه دوری ...
واااااااای نازنین ... به فریادم برس ...
و
... من هم گریه کردم .
چشمان لزجم ، نمی گذاشت که خیره شوم به نوری که آن بالا بود و دستهایی که یک به یک به آغوشم می کشیدند و هریک ، نگاهی و ...
...
و بعد ،
مادر ...
و صورت مهربانش
و ساعاتی بعد
که در آغوش گرمش آرام گرفتم .
و
زندگی آغاز شد ...
از همان یک روزگی ، دل به زندگی ندادم و فقط تن بود که به این ناگزیر گرفتار شد .
در سن یک سالگی ، چهار دست و پا رفتم سراغ سماور گوشه اتاق و از سر کنجکاوی شیر سماور رو باز کردم و ... بوی جوی سوختن آید همی ... وایسادم تماشا که این آبه کجا میره آخر سر ... نمی دونم چی شد که یهو داد زدم و ... خلاصه .. نشد تا آخر ببینم آبه کجا میره ...
دو سالم که شد ، بارون رو دیدم و فکر کردم این همون آبه است که اون روز نشد ببینم آخر کجا میرسه . پیش خودم گفتم چجوری اون آبه رفته اون بالا ...
سه سالم که شد ، از یه چیزی - که بعدا فمیدم بهش می گن استکان - آب خوردم ... گفتم آهااااان ... پس بارون میریزه تو این چیزا - همون استکان -
چهار سالگی رفتم یه جایی که انگار با یک عالمه استکان آب پرش کرده بودن و بعدا فهمیدم که نه بابا ! این اسمش دریاست ... با یه قاشق ماست نمیشه همه شو دوغ کرد ... چه برسه به اینکه بخوای با هزار تا - شاید هم بیشتر - استکان آب پرش کنی .
خلاصه ... پنج سالم که شد یه روز تو تلویزیون - که توی این چند سال فهمیده بودم اسمش چیه !!! - دیدم که خرس مهربون - رفیق فابریک پسر شجاع - که داشت می رفت نوک کوه تا واسه درمان مامانش عسل مخصوص بیاره ، از روی یه پل رد شد که زیرش یه رودخونه بود . گفتم ایول ... حتما این رودخونه هه میره میریزه تو دریا ...
شش سالم که شد ، یه روز تو باغچه داشتم خاک بازی می کردم که یهو مامانم اومد گوشم و گرفت و بردم سلمونی و به جواد گفت کچلش کن ! آره دیگه ... هفت سالم شده بود . ای که هی ... دیدی چی شد ؟ مکاشفه خورد به بن بست ... تازه داشتم تو خاکا دنبال آب می گشتم که خورد به مدرسه .
خلاصه ... گذشت و گذشت ... تا اینکه درسام تموم شد و بیست و شش ساله شدم ... گفتم دیگه درس بسه ... باید برم دنبال آب ... ( لازم به ذکره که از همون هفت سالگی تو گوشمون خوندن که بچه ! برو دنبال درس ، بلکم از توک قلمی که میزنی ، یه لقمه نون گیر بیاری ... این شد که فکر آبو یه چند سالی از سرمون بیرون کردن و ... )
سرتونو درد آوردم ...
اما
بعد از این همه سال بالاخره فهمیدم افسانه آب چیه ...
...
غروب بود و خزان
وقت سرشماری غم
به کوه سر به آسمان سای خاطره ها
قدم زنان
نسیمی از دل رودی مرا به خود می خواند
که ای مسافر غمگین
خزان چه بی رحم است
نمی دهد به تو عشقی
مرا غمین کرده است
بیا و بر سر خاکش
ترانه ای بسرای
دلت به خاطره بسپار
عطش کمین کرده است
...
به پیشواز حضورش
در امتداد غروب
به بغض غمزده ایش میهمان می کردم
که ناگهان به خروشی
که از دلش برخاست ،
به سیل ، دریا رفت
...
نگاه می کردم
مسیر آب خروشان را
که بر دلش می ریخت
...
به چشم های ترم
کز حضور ، دریا بود ،
نگاه آخر رود را
من وداع می کردم
...
..
.
و زندگی
هنوزترین حسرت وامانده بر دل است
که شب های بی مهتاب اتاقم ،
گواه نیمه تلخ اش است .
...
اکنون
که به جای فتیله و نفت،
شمع به فانوس زندگی نهاده ام
و در تنهاترین شب میلادم ،
رهسپار سرمای جاویدان گشته ام ،
چه حرف ها که بر دلم مانده ...
و چه دردها... نوش .
مرگ ها ، بی امان
تن خسته ام را در می نوردند
و شیطان همیشه دوست داشتنی
کویر را این بار نشانم می دهد .
...
جنس زمان ،
ضمخت شده است این روزها
و چشمک هیچ ستاره دنباله داری ،
وحشی جانم را نمی آزارد .
من ،
مرگ شدم از مردن
بس که چشم براه طلوع ماندم و شبنم
...
قربانی حکم داور شدم ابراهیم وار ...
طفل جانم را
بر کوی رجعت
باز نشاندم
تا ...
تا بیاید باز
اما
نیامد ...
هر چه لیمویی داشتم از عشق ،
مهیای حضورش کردم
تا چلچلراغی از پیکر نحیفم علم کنم ...
به حرمت حضور ،
با شمع هایی که بر آجرهای سوراخ دار اتاقم برافروخته ام .
...
اما ...
اما
نیامد باز ...
خسته ترین نشانه غفلت ... گم ترین جستجوگر ...
نیامد .
نیامدی ...
و نیامدنت ،
طوفانی شد
که پنجره دلم را به هم کوبید
و مینای جان را در هم شکست ...
باشد ...
من نیز از آتش و آب گذشتم
به نیت مهر
به مرگ کین
به شادی شب ...
...
از جنوب عشق به شمال هوس رسیدم
و خرخره صداقت را به پاگشایی شرافت جویدم ...
من
عروس دریا را
قربانی ایدئالیسم بی ترحم کردم
و بر صراط منحنی
رها
همچون برگی فرو افتاده بر مدار صفر ،
سیب سرخ حوای زمین را به دندان کشیدم ... یک سال دیگر .
...
من
نه آنم که خود می پندارم .
من ،
کانون وحدت تاریکی وعشقم ...
به گواهی شب های بی مهتاب اتاقم ... با هر چه اشک .
باقی ،
همه گزاف است
آنچه از ماهی و اسیری سروده ام – پیش تر این ها – .
...
بلند شو...
مشق این مکتب
سیزده قطره اشک سرخ است ، به نیت تنهایی .
اگرت به فلک بست استاد ،
بهانه خون نیاور به عبث
که هنوز جاری است ...
جبران ، کویر است .
جنون ، مرگ
و هراس ،
هستن .
...
کاش هیچکس شط عشق را به سراب هوس نفروشد ... کاش .
...
راستی ...
تولدم مبارک .
...نوشته شده در شنبه 17 دی 1384 و 10:01 ق.ظ توسط حامد تقدسی
ویرایش شده در شنبه 17 دی 1384 و 10:01 ق.ظ
خر عمو حاجی آقا :[شبانه های بی نشان , ]

خدا رحمتش کنه ...
عمو حاجی آقای خدا بیامرز ، یه الاغ پیر داشت که دیگه به کارش نمیومد .
یه جورایی می خواست اونو از سر خودش وا کنه .
خلاصه ... پیرخر نقره ای رنگ عمو حاجی آقا ، نه به درد کشتن و خوردن می خورد ، نه خودش میمرد و شرشو کم میکرد ... به درد هیچ کاری هم که نمی خورد و مشتری با دیدن پالونش هم از شیش کیلومتری رم می کرد و خر نمی شد بخرتش ( بخردش ) .
...
خلاصه ...
عمو حاجی آقا تصمیم گرفت خرشو دک کنه ...
یه روز برش داشت و بردش و بردش و بردش ... از مسیرای پیچ در پیچ و غریب و نابلد واسه خرش ، رفتن و رفتن ... تا یه صحرای خیلی دور ، نزدیکای باغ نخود سیاه ...
بازم خلاصه ...
ولش کرد همون جا و خودش راهش و کشید و سریع ، یه جوری که خرش راه نیفته بیاد دنبالش ، برگشت خونه .
غروب شده بود که رسید خونه و ... نماز و مغرب و ... شام و ... اولین شب بعد از رها شدن از شر خر پیر ...
...
صبح ،
عمو حاجی آقا ،
که اولین صبح بعد از رها شدن از شر خر پیر رو تجربه می کرد ، بیدار شد و ... نماز صبح و ... صبحانه و ...
توی تاریکی قبل طلوع ، پاشنه ها رو ور کشید و راهی صحرا شد ... اولین روز پیاده ... رها از شر خر پیر ...
درو که باز کرد ، دید دو جفت چشم دلبر ، میخ وایسادن جلوی در و بر و بر دارن نگاهش میکنن ...
...
بععععععله ...
از در در آمدی و من از خود به در شدم ...
اصلا مهم نبود که چجوری خرجان ، راه خونه رو پیدا کرده بود و برگشته بود ... از اون همه فاصله ... اون راه پیچ در پیچ ...
هیچ کدوم اینا مهم نبود ...
مهم ،
این بود ،
که اون ،
یک خر بود
و
هیچی نمی فهمید .
پس ،
نباید برای کارای اون دنبال دلیل ، چرایی و چگونگی گشت .
...
من ،
ولی ،
الان ،
شاید بعد از گذشت چیزی حدود ۲۰ سال از این واقعه تاریخی ،
هنوز از خودم می پرسم :
" یعنی خر عمو حاجی آقا باغ نخود سیاه رو ندیده بود ؟ "
...
..
.
نوشته شده در سه شنبه 13 دی 1384 و 02:01 ق.ظ توسط حامد تقدسی
ویرایش شده در - و -
موازنه مبهم :[شبانه های بی نشان , ]

امشب
تمام دیوارهای اتاقم
تصویری شدند از هم
…
تمام نقطه های تصویر اصلی هم
قرینه شدند با هم
…
من ماندم و یک مرکز مبهم
جایی بین عدم و تصویر عدم
…
چشم با چشم
دست با دست
پا با پا
…
قرینه قلبم را چرا نمی یابم
در این شب متوازن …
نوشته شده در شنبه 10 دی 1384 و 10:12 ق.ظ توسط حامد تقدسی
ویرایش شده در یکشنبه 11 دی 1384 و 09:01 ق.ظ
مطالب قبلـــــــی ...
◊ کوچ...-
◊ آخرین ......-
◊ یلدای تولد ... هیجده دی...-
◊ خر عمو حاجی آقا...-
◊ موازنه مبهم...-
◊ رها...-
◊ چنگ در هوا ......-
◊ من ... لیمویی...-
◊ خداحافظ ... سلام ......-
◊ کوچه ام تنهاست ......-
◊ حالی که هستم ( ۲ )...-
◊ افسانه چشم و آفتاب...-
◊ نصیب من ، از نور...-
◊ خاطره...-
◊ جشنواره ای در بهشت...-